شطحيات عموقاسم




2
ديشب تا صبح با بچه‌ها نشستيم و چرت و پرت گفتيم. بعدش هم رفتم و سحری رو که نوبت اکبر بود بگيره و اون موقع توی خواب ناز بود، گرفتم و بچه‌ها رو بيدار کردم و با همديگه خوردم (تازگيا ياد گزفتم از اين کارای بامرام‌گونه انجام بدم، بچه‌ی خوبی شدم نه؟ [با اندکی چاشنی لوس‌مابانه در گفتار] ) و رفتم و به خونه زنگ زدم. احسان برداشت و کلی صحبت کرديم. خيلی دلم برای خونه تنگ شد. همينکه صدای بچه‌ها رو شنيدم، همينکه صدای بابا و مامانم رو شنيدم، اصلاً يه جوری شدم که نگو و نپرس. خوب ديگه چه ميشه کرد. بعد هم صبح به بهانه‌های الکی هی رفتم و به خونه زنگ زدم و هی رفتم و زنگ زدم و هی ... ای خدا...

H   O   M   E

پنجره عمو