
|
شطحيات عموقاسم | |
|
2 ديشب تا صبح با بچهها نشستيم و چرت و پرت گفتيم. بعدش هم رفتم و سحری رو که نوبت اکبر بود بگيره و اون موقع توی خواب ناز بود، گرفتم و بچهها رو بيدار کردم و با همديگه خوردم (تازگيا ياد گزفتم از اين کارای بامرامگونه انجام بدم، بچهی خوبی شدم نه؟ [با اندکی چاشنی لوسمابانه در گفتار] ) و رفتم و به خونه زنگ زدم. احسان برداشت و کلی صحبت کرديم. خيلی دلم برای خونه تنگ شد. همينکه صدای بچهها رو شنيدم، همينکه صدای بابا و مامانم رو شنيدم، اصلاً يه جوری شدم که نگو و نپرس. خوب ديگه چه ميشه کرد. بعد هم صبح به بهانههای الکی هی رفتم و به خونه زنگ زدم و هی رفتم و زنگ زدم و هی ... ای خدا... عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي